العلامة المجلسي

717

حياة القلوب ( فارسي )

باز فرمود كه : اى فرزند لاوى ! با من سخن مگو . هر چند أو استغاثه كرد فايده نكرد تا در زمين پنهان شد . چون موسى عليه السّلام به محلّ مناجاة خود رفت ، حق تعالى فرمود كه : اى فرزند لاوى ! با من سخن مگو . موسى عليه السّلام دانست كه حق تعالى أو را تعيير مىنمايد بر آنكه بر قارون رحم نكرد ، گفت : پروردگارا ! قارون مرا بغير تو خواند وبغير تو سوگند داد ، اگر مرا به تو سوگند مىداد أجابت أو مىكردم . باز حق تعالى همان جواب را كه موسى عليه السّلام به قارون گفت اعاده فرمود ، موسى عليه السّلام گفت : پروردگارا ! اگر مىدانستم كه رضاى تو در أجابت كردن اوست البتة أجابت أو مىكردم . پس خدا فرمود كه : اى موسى ! بعزت وجلال وجود وبزرگوارى وعلوّ منزلت خود سوگند مىخورم كه اگر قارون چنانچه تو را خواند مرا مىخواند أجابت أو مىكردم امّا چون تو را خواند وبه تو متوسل شد أو را به تو گذاشتم ، اى پسر عمران ! از مرگ جزع مكن كه من بر همه نفسي مرگ را نوشته‌ام واز براي تو محلّ استراحتى مهيّا كرده‌ام كه اگر ببينى ودر آنجا درآئى ديده‌ات روشن خواهد شد . موسى عليه السّلام روزى به طور رفت با وصىّ خود يوشع عليه السّلام ، چون موسى به كوه بالا رفت ديد مردى مىآيد وبيلى وزنبيلى با خود دارد ، موسى عليه السّلام گفت : به كجا مىروى ؟ گفت : مردى از دوستان خدا مرده است ، از براي أو مىخواهم قبرى بكنم . موسى عليه السّلام گفت : مىخواهى من تو را يارى كنم بر كندن قبر ؟ گفت : بلى . پس هر دو قبر را كندند ، چون فارغ شدند آن مرد خواست كه به قبر رود ، موسى عليه السّلام گفت : چه مىكنى ؟ گفت : مىخواهم بروم به ميان قبر وببينم كه خوب كنده شده است ! موسى عليه السّلام گفت : من مىروم . وچون موسى رفت در قبر خوابيد وقبر را پسنديد ،